[[{"content_id":20677,"content_number":0,"portal_id":47,"lang_id":"fa","content_title":"هفته بسیج گرامی باد.","content_rtitr":"","content_short_title":null,"content_summary":"","content_summary_fill":0,"content_body":"سلام بر بسیج ،\r\n\r\nاین کوچک های بزرگ !...\r\n\r\nو این بزرگ های کوچک!\r\n\r\nبسیج ، فقط کلمه ای بود، ساده وسطحی،\r\n\r\nنوشته در قاموس ها و فرهنگنامه ها،\r\n\r\nخفته درخاطره ها و زاویه ذهن ها .\r\n\r\nناگهان،\r\n\r\n&quot; بسیج &quot;&nbsp;، معنایی یافت، عمیق و ژرف،\r\n\r\nمفهومی به خود گرفت، زنده و درمتن زندگی .\r\n\r\nبسیج ، مدرسه عشق شد، دانشگاه شهادت گشت، معبد&nbsp;&quot;عارفان مسلح &quot;&nbsp;شد. و... بسیجی ، شیر روز و زاهد شب و دیده بیدار، در شبهای خوف و خطر، در شهرها ، و جبهه ها .\r\n\r\nمی خواستیم بسیج را درک کنیم و بسیجی را بشناسیم . سراغ آدرس مدرسه ای را می گرفتیم که اینان، در کلاسهایشان عشق را آموخته اند، عشق را تفسیر و معنی کرده اند.\r\n\r\nگفتند:\r\n\r\n- بروید جبهه!\r\n\r\nپرسیدیم : کجای جبهه ؟ جبهه وسیع است ، به کدام نشانی ؟\r\n\r\nگفتند : نشانی نمی خواهد. جبهه، خودش نشانی است. آدرسی روشن تر از&nbsp;&quot; جبهه &quot;&nbsp;نمی توان داد. و اصلاً آدرسهای دیگر را هم با نشانی جبهه پیدا می کنند. اگر بروید جبهه ، بسیجیان همه جا هستند. حضوری سرخ و حماسی ، حضوری سرشار ازایمان و عرفان ، بالای هر ارتفاع ، در شیار هر کوه، در سینه هر صحرا، در پنهه هر دشت ، درکناره&nbsp; هر رود خانه، در موج های ملایم هر جزیره و ساحل، حول و حوش هر میدان مین، پشت هر خاکریز، درون هر سنگر، ... از غرب تا جنوب، در خشکی و آب ،\r\n\r\nکوچک و بزرگ ،\r\n\r\nپیر و جوان ،\r\n\r\nشهری و روستایی ، و ... چه می دانیم ، خودتان بروید از نزدیک ببیینید و بشناسید.\r\n\r\nبیشترشان اهل کاغذ و قلم و کتاب و دفتر و کلاس و امتحان اند ... ولی نه همه .\r\n\r\nازجاهای دیگر هم آمده اند:\r\n\r\nاز روستاها ، زراعت را رها کرده و آمده اند،\r\n\r\nاز پشت نیمکت های کلاس درس،\r\n\r\nاز لابلای دستگاههای تولیدی کارخانجات،\r\n\r\nاز اطاق های ادارت و نهادها،\r\n\r\nاز انجمهای اسلامی ،\r\n\r\nاز پشت ترازو و پیشخوان کسب و کار،\r\n\r\nاز حجره های مدارس علمیه و حوزه های دینی،\r\n\r\nاز پادگان ها، کلانتری ها، مراکز ژاندارمری ،\r\n\r\nاز کنار بساط دستفروشی،\r\n\r\nاز پای ساختمان نیمه تمام ،\r\n\r\nاز آزمایشگاه دانشکده ، و... بالاخره هر جا که فکرش را بکنید .\r\n\r\nخلاصه... همه هستند، از هرجا، از هر صنف ، از هرقشر، از هر شهر، ...\r\n\r\nگفتیم :\r\n\r\nمگر اینها کار و زندگی و زن و بچه و پدر و مادر ندارند؟\r\n\r\nگفتند: چرا ... چرا ... ولی ، خوب، جهاد در راه خدا هم کار است ، بلکه بالاترین کارها. زندگی واقعی هم درجبهه است. زن و بچه هم فدای اسلام .\r\n\r\nالبته خدا هم روزی رسان است و نگهدار...\r\n\r\nپدرو مادر هم که ... چرا، دارند ، ولی خود آنان بچه هایشان را برای همین تربیت کرده اند. خودشان می فرستند، افتخارهم می کنند.\r\n\r\nدیدیم ،عجب سوال نابجایی کردیم!\r\n\r\nپرسیدیم : بسیجی ها توی جبهه چه می کنند؟\r\n\r\nگفتند : همه کار،... از رانندگی و آبرسانی گرفته تا خط شکنی در شب حمله ، از آشپزی گرفته تا سنگر کنی،\r\n\r\nاز دژبانی گرفته تا شناسایی،\r\n\r\nاز کارهای مربوط به اورژانس گرفته ، تا کار درستاد معراج &ndash; تخلیه شهدا &ndash; از خیاطی و تعمیر کاری و بنایی ونجاری گرفته، تا دیده بانی وآرپی جی زنی ،\r\n\r\nاز کارهای آموزشی و تبلیغی گرفته تا تخلیه اسرا، به پشت جبهه،\r\n\r\nاز تابلو نویسی و طراحی و کارهای فرهنگی گرفته، تا مخابرات و بی سیم و...\r\n\r\nگفتیم : مهمترین کارشان چیست؟\r\n\r\nگفتند : حرف حساب دوکلمه بیشتر نیست . کار مهمشان&nbsp;&quot; جهاد &quot;&nbsp;است و&nbsp;&quot; شهادت &quot;.\r\n\r\nپرسیدیم : اینهمه بسیجی ، با این خصوصیات، با این آمادگی ، با این شوق ، کجا درس خوانده اند؟ کجا تربیت شده اند؟\r\n\r\nگفتند : اینها محصول تربیت های پاک مادرانند . اینان، نمک خورده سفره امام حسین (ع) اند. اینان، عمری داستان کربلا را شنیده اند و بر قهرمانان کربلا درود فرستاده اند و برمظلومیت شهدای عاشورا گریه کرده اند . اینها همه از برکت آن مجالس و جلسات و برنامه هاست. از...\r\n\r\nدر این گفتگو بودیم که دو تا از بسیجی ها پیدا یشان شد...\r\n\r\nروی پیشانی بندشان نوشته بود: &quot; یاحسین &quot;\r\n\r\nهفده هیجده ساله بودند. سن زیادی نداشتند ولی قیافه شان مردانه بود و قامتشان رشید. مثل سرو، ... هر کدام کلاشی در دست، با تجهیزات و کوله پشتی ... گرد و غبار به موهای سر و مژه ها و ابروها یشان نشسته بود.\r\n\r\nسلام واحوالپرسی ... و دست دادیم ، واینکه ... خسته نباشید و خدا یارتان .\r\n\r\nگفتیم : چرا از دیگران در باره اینان سوال کنیم ؟ بگذار از خودشان بپرسیم .\r\n\r\nچشممان به پشت پیراهن یکی شان افتاد، که نوشته بود:\r\n\r\n- یا زیارت، یا شهادت.\r\n\r\nیک مرتبه یاد روزی افتادیم که از شهرهای خود اعزام می شدند...\r\n\r\nو پشت دیگری نوشته بود:\r\n\r\n&quot; مسافر کربلا&quot;\r\n\r\nگفتیم : سخن را از همینجا شروع می کنیم :&nbsp;&quot; از اینجا تا کربلا&nbsp; مگر چقدر راه است؟&quot;\r\n\r\nگفت : تا&nbsp; کربلا راهی نیست .\r\n\r\nو اضافه کرد: خوب، فعلاً که راه بسته است و ما انشاء الله به یاری خدا، باید راه کربلا را باز کنیم ، ولی به این آسانی هم نمی شود. دشمن و آتش ومیدان مین و خمپاره و کانال و سیم های خاردار و ... هست... البته ما هنوز به کربلا نرسیده ، زائر حسینیم.\r\n\r\nما اگر اینجائیم، دلمان آنجاست . از آن راه که میان بر است، خیلی نزدیک است.\r\n\r\nنگاهم به دومی افتاد که نگاهی به افق کرد و آهسته، به طوری که ما متوجه نشویم ، اشک&nbsp; چشمش را با آستین پاک کرد.\r\n\r\nاولی به صحبتش ادامه می داد که:\r\n\r\nکوی جانان را که صد کوه و بیابان در ره است\r\n\r\nرفتم از راه دل و دیدم که ره یک گام بود\r\n\r\nرفیقش -&nbsp; همان که اشک ، در چشمش حلقه زده بود- گفت:\r\n\r\nاگر در راه&nbsp;&quot; زیارت &quot;&nbsp;، به&nbsp;&quot; شهادت &quot;&nbsp;هم برسیم ، باز پیروزیم . اگر دستمان به ضریح اباعبدالله الحسین (ع) هم نرسد، اسم ما که در لیست زائران اوهست.\r\n\r\nمادرم می گفت...\r\n\r\nدیدیم بغض ، گلویش را گرفت. حرف را عوض کردیم.\r\n\r\nپرسیدیم : کی به جبهه آمده اید؟\r\n\r\nگفتند : خیلی وقت نیست . نزدیک یکسال می شود.\r\n\r\nگفتیم : یکسال، کم نیست !\r\n\r\nگفتند: اگر این جنگ، بیست سال هم طول بکشد، ما ایستاده ایم .\r\n\r\nدیدیم که عجب حرفهای امام را به صورت کلمات قصار، مثل احادیث، حفظ کرده اند و از همین سخنان امام روحیه و الهام می گیرند. عشقشان به امام است و راه او، که راه خداست.\r\n\r\nخیلی نشد با آن دوصحبت کنیم. کار داشتند و رفتند.\r\n\r\nو ما ماندیم وکلاس گسترده جبهه.\r\n\r\nما ماندیم و مدرسه وسیع خط مقدم.\r\n\r\nما ماندیم و دانشگاه گردان ها ... که دانشجویان خود را، در اندک مدتی فارغ التحصیل می کند و مدرک&nbsp;&quot; شهادت &quot;&nbsp;به آنان می دهد، که شاهد عشق و اخلاص و ایثار است.\r\n\r\nآمده بودیم که&nbsp;&quot; شاگردان مدرسه عشق&quot;&nbsp;را بیشتر بشناسیم . تنها توانستیم دیباچه کتاب &quot; بسیج &quot; را مروری کنیم، آنهم با شتاب و گذرا و سطحی .\r\n\r\nفرصتی لازم بود که کل کتاب را ، ورق&nbsp; به ورق ، سطر به سطر و کلمه به کلمه بخوانیم و بفهمیم . و ... چنین فرصتی نبود.\r\n\r\nدعا به جان امام کردیم که مسیح عیسی دم این امت است و با نگاههایش ، با حرفهایش و با پیام هایش نگارنده این کتاب و پدید آورنده این دفتر است .\r\n\r\nو امام به بسیج ، محبت دارد ، چرا که بسیجی ها، فرزندان معنوی امام امت اند.\r\n\r\n&nbsp;","content_html":"<p dir=\"rtl\">سلام بر بسیج ،<\/p>\n\n<p dir=\"rtl\">این کوچک های بزرگ<span dir=\"ltr\"> !...<\/span><\/p>\n\n<p dir=\"rtl\">و این بزرگ های کوچک<span dir=\"ltr\">!<\/span><\/p>\n\n<p dir=\"rtl\">بسیج ، فقط کلمه ای بود، ساده وسطحی،<\/p>\n\n<p dir=\"rtl\">نوشته در قاموس ها و فرهنگنامه ها،<\/p>\n\n<p dir=\"rtl\">خفته درخاطره ها و زاویه ذهن ها<span dir=\"ltr\"> .<\/span><\/p>\n\n<p dir=\"rtl\">ناگهان،<\/p>\n\n<p dir=\"rtl\"><strong><span dir=\"ltr\">\" <\/span><\/strong><strong>بسیج<\/strong><strong><span dir=\"ltr\"> \"<\/span><\/strong> ، معنایی یافت، عمیق و ژرف،<\/p>\n\n<p dir=\"rtl\">مفهومی به خود گرفت، زنده و درمتن زندگی<span dir=\"ltr\"> .<\/span><\/p>\n\n<p dir=\"rtl\">بسیج ، مدرسه عشق شد، دانشگاه شهادت گشت، معبد <strong><span dir=\"ltr\">\"<\/span><\/strong><strong>عارفان مسلح<\/strong><strong><span dir=\"ltr\"> \"<\/span><\/strong> شد. و... بسیجی ، شیر روز و زاهد شب و دیده بیدار، در شبهای خوف و خطر، در شهرها ، و جبهه ها<span dir=\"ltr\"> .<\/span><\/p>\n\n<p dir=\"rtl\">می خواستیم بسیج را درک کنیم و بسیجی را بشناسیم . سراغ آدرس مدرسه ای را می گرفتیم که اینان، در کلاسهایشان عشق را آموخته اند، عشق را تفسیر و معنی کرده اند<span dir=\"ltr\">.<\/span><\/p>\n\n<p dir=\"rtl\">گفتند<span dir=\"ltr\">:<\/span><\/p>\n\n<p dir=\"rtl\"><span dir=\"ltr\">- <\/span>بروید جبهه<span dir=\"ltr\">!<\/span><\/p>\n\n<p dir=\"rtl\">پرسیدیم : کجای جبهه ؟ جبهه وسیع است ، به کدام نشانی ؟<\/p>\n\n<p dir=\"rtl\">گفتند : نشانی نمی خواهد. جبهه، خودش نشانی است. آدرسی روشن تر از <strong><span dir=\"ltr\">\" <\/span><\/strong><strong>جبهه<\/strong><strong><span dir=\"ltr\"> \"<\/span><\/strong> نمی توان داد. و اصلاً آدرسهای دیگر را هم با نشانی جبهه پیدا می کنند. اگر بروید جبهه ، بسیجیان همه جا هستند. حضوری سرخ و حماسی ، حضوری سرشار ازایمان و عرفان ، بالای هر ارتفاع ، در شیار هر کوه، در سینه هر صحرا، در پنهه هر دشت ، درکناره  هر رود خانه، در موج های ملایم هر جزیره و ساحل، حول و حوش هر میدان مین، پشت هر خاکریز، درون هر سنگر، ... از غرب تا جنوب، در خشکی و آب ،<\/p>\n\n<p dir=\"rtl\">کوچک و بزرگ ،<\/p>\n\n<p dir=\"rtl\">پیر و جوان ،<\/p>\n\n<p dir=\"rtl\">شهری و روستایی ، و ... چه می دانیم ، خودتان بروید از نزدیک ببیینید و بشناسید<span dir=\"ltr\">.<\/span><\/p>\n\n<p dir=\"rtl\">بیشترشان اهل کاغذ و قلم و کتاب و دفتر و کلاس و امتحان اند ... ولی نه همه<span dir=\"ltr\"> .<\/span><\/p>\n\n<p dir=\"rtl\">ازجاهای دیگر هم آمده اند<span dir=\"ltr\">:<\/span><\/p>\n\n<p dir=\"rtl\">از روستاها ، زراعت را رها کرده و آمده اند،<\/p>\n\n<p dir=\"rtl\">از پشت نیمکت های کلاس درس،<\/p>\n\n<p dir=\"rtl\">از لابلای دستگاههای تولیدی کارخانجات،<\/p>\n\n<p dir=\"rtl\">از اطاق های ادارت و نهادها،<\/p>\n\n<p dir=\"rtl\">از انجمهای اسلامی ،<\/p>\n\n<p dir=\"rtl\">از پشت ترازو و پیشخوان کسب و کار،<\/p>\n\n<p dir=\"rtl\">از حجره های مدارس علمیه و حوزه های دینی،<\/p>\n\n<p dir=\"rtl\">از پادگان ها، کلانتری ها، مراکز ژاندارمری ،<\/p>\n\n<p dir=\"rtl\">از کنار بساط دستفروشی،<\/p>\n\n<p dir=\"rtl\">از پای ساختمان نیمه تمام ،<\/p>\n\n<p dir=\"rtl\">از آزمایشگاه دانشکده ، و... بالاخره هر جا که فکرش را بکنید<span dir=\"ltr\"> .<\/span><\/p>\n\n<p dir=\"rtl\">خلاصه... همه هستند، از هرجا، از هر صنف ، از هرقشر، از هر شهر، <span dir=\"ltr\">...<\/span><\/p>\n\n<p dir=\"rtl\">گفتیم<span dir=\"ltr\"> :<\/span><\/p>\n\n<p dir=\"rtl\">مگر اینها کار و زندگی و زن و بچه و پدر و مادر ندارند؟<\/p>\n\n<p dir=\"rtl\">گفتند: چرا ... چرا ... ولی ، خوب، جهاد در راه خدا هم کار است ، بلکه بالاترین کارها. زندگی واقعی هم درجبهه است. زن و بچه هم فدای اسلام<span dir=\"ltr\"> .<\/span><\/p>\n\n<p dir=\"rtl\">البته خدا هم روزی رسان است و نگهدار<span dir=\"ltr\">...<\/span><\/p>\n\n<p dir=\"rtl\">پدرو مادر هم که ... چرا، دارند ، ولی خود آنان بچه هایشان را برای همین تربیت کرده اند. خودشان می فرستند، افتخارهم می کنند<span dir=\"ltr\">.<\/span><\/p>\n\n<p dir=\"rtl\">دیدیم ،عجب سوال نابجایی کردیم<span dir=\"ltr\">!<\/span><\/p>\n\n<p dir=\"rtl\">پرسیدیم : بسیجی ها توی جبهه چه می کنند؟<\/p>\n\n<p dir=\"rtl\">گفتند : همه کار،... از رانندگی و آبرسانی گرفته تا خط شکنی در شب حمله ، از آشپزی گرفته تا سنگر کنی،<\/p>\n\n<p dir=\"rtl\">از دژبانی گرفته تا شناسایی،<\/p>\n\n<p dir=\"rtl\">از کارهای مربوط به اورژانس گرفته ، تا کار درستاد معراج – تخلیه شهدا – از خیاطی و تعمیر کاری و بنایی ونجاری گرفته، تا دیده بانی وآرپی جی زنی ،<\/p>\n\n<p dir=\"rtl\">از کارهای آموزشی و تبلیغی گرفته تا تخلیه اسرا، به پشت جبهه،<\/p>\n\n<p dir=\"rtl\">از تابلو نویسی و طراحی و کارهای فرهنگی گرفته، تا مخابرات و بی سیم و<span dir=\"ltr\">...<\/span><\/p>\n\n<p dir=\"rtl\">گفتیم : مهمترین کارشان چیست؟<\/p>\n\n<p dir=\"rtl\">گفتند : حرف حساب دوکلمه بیشتر نیست . کار مهمشان <strong><span dir=\"ltr\">\" <\/span><\/strong><strong>جهاد<\/strong><strong><span dir=\"ltr\"> \"<\/span><\/strong> است و <strong><span dir=\"ltr\">\" <\/span><\/strong><strong>شهادت<\/strong><strong><span dir=\"ltr\"> \"<\/span><\/strong><span dir=\"ltr\">.<\/span><\/p>\n\n<p dir=\"rtl\">پرسیدیم : اینهمه بسیجی ، با این خصوصیات، با این آمادگی ، با این شوق ، کجا درس خوانده اند؟ کجا تربیت شده اند؟<\/p>\n\n<p dir=\"rtl\">گفتند : اینها محصول تربیت های پاک مادرانند . اینان، نمک خورده سفره امام حسین (ع) اند. اینان، عمری داستان کربلا را شنیده اند و بر قهرمانان کربلا درود فرستاده اند و برمظلومیت شهدای عاشورا گریه کرده اند . اینها همه از برکت آن مجالس و جلسات و برنامه هاست. از<span dir=\"ltr\">...<\/span><\/p>\n\n<p dir=\"rtl\">در این گفتگو بودیم که دو تا از بسیجی ها پیدا یشان شد<span dir=\"ltr\">...<\/span><\/p>\n\n<p dir=\"rtl\">روی پیشانی بندشان نوشته بود: \" یاحسین<span dir=\"ltr\"> \"<\/span><\/p>\n\n<p dir=\"rtl\">هفده هیجده ساله بودند. سن زیادی نداشتند ولی قیافه شان مردانه بود و قامتشان رشید. مثل سرو، ... هر کدام کلاشی در دست، با تجهیزات و کوله پشتی ... گرد و غبار به موهای سر و مژه ها و ابروها یشان نشسته بود<span dir=\"ltr\">.<\/span><\/p>\n\n<p dir=\"rtl\">سلام واحوالپرسی ... و دست دادیم ، واینکه ... خسته نباشید و خدا یارتان<span dir=\"ltr\"> .<\/span><\/p>\n\n<p dir=\"rtl\">گفتیم : چرا از دیگران در باره اینان سوال کنیم ؟ بگذار از خودشان بپرسیم<span dir=\"ltr\"> .<\/span><\/p>\n\n<p dir=\"rtl\">چشممان به پشت پیراهن یکی شان افتاد، که نوشته بود<span dir=\"ltr\">:<\/span><\/p>\n\n<p dir=\"rtl\"><span dir=\"ltr\">- <\/span>یا زیارت، یا شهادت<span dir=\"ltr\">.<\/span><\/p>\n\n<p dir=\"rtl\">یک مرتبه یاد روزی افتادیم که از شهرهای خود اعزام می شدند<span dir=\"ltr\">...<\/span><\/p>\n\n<p dir=\"rtl\">و پشت دیگری نوشته بود<span dir=\"ltr\">:<\/span><\/p>\n\n<p dir=\"rtl\"><strong><span dir=\"ltr\">\" <\/span><\/strong><strong>مسافر کربلا<\/strong><strong><span dir=\"ltr\">\"<\/span><\/strong><\/p>\n\n<p dir=\"rtl\">گفتیم : سخن را از همینجا شروع می کنیم<span dir=\"ltr\"> :<\/span> <strong><span dir=\"ltr\">\" <\/span><\/strong><strong>از اینجا تا کربلا  مگر چقدر راه است؟<\/strong><strong><span dir=\"ltr\">\"<\/span><\/strong><\/p>\n\n<p dir=\"rtl\">گفت : تا  کربلا راهی نیست<span dir=\"ltr\"> .<\/span><\/p>\n\n<p dir=\"rtl\">و اضافه کرد: خوب، فعلاً که راه بسته است و ما انشاء الله به یاری خدا، باید راه کربلا را باز کنیم ، ولی به این آسانی هم نمی شود. دشمن و آتش ومیدان مین و خمپاره و کانال و سیم های خاردار و ... هست... البته ما هنوز به کربلا نرسیده ، زائر حسینیم<span dir=\"ltr\">.<\/span><\/p>\n\n<p dir=\"rtl\">ما اگر اینجائیم، دلمان آنجاست . از آن راه که میان بر است، خیلی نزدیک است<span dir=\"ltr\">.<\/span><\/p>\n\n<p dir=\"rtl\">نگاهم به دومی افتاد که نگاهی به افق کرد و آهسته، به طوری که ما متوجه نشویم ، اشک  چشمش را با آستین پاک کرد<span dir=\"ltr\">.<\/span><\/p>\n\n<p dir=\"rtl\">اولی به صحبتش ادامه می داد که<span dir=\"ltr\">:<\/span><\/p>\n\n<p dir=\"rtl\"><strong>کوی جانان را که صد کوه و بیابان در ره است<\/strong><\/p>\n\n<p dir=\"rtl\"><strong>رفتم از راه دل و دیدم که ره یک گام بود<\/strong><\/p>\n\n<p dir=\"rtl\">رفیقش -  همان که اشک ، در چشمش حلقه زده بود- گفت<span dir=\"ltr\">:<\/span><\/p>\n\n<p dir=\"rtl\">اگر در راه <strong><span dir=\"ltr\">\" <\/span><\/strong><strong>زیارت<\/strong><strong><span dir=\"ltr\"> \"<\/span><\/strong> ، به <strong><span dir=\"ltr\">\" <\/span><\/strong><strong>شهادت<\/strong><strong><span dir=\"ltr\"> \"<\/span><\/strong> هم برسیم ، باز پیروزیم . اگر دستمان به ضریح اباعبدالله الحسین (ع) هم نرسد، اسم ما که در لیست زائران اوهست<span dir=\"ltr\">.<\/span><\/p>\n\n<p dir=\"rtl\">مادرم می گفت<span dir=\"ltr\">...<\/span><\/p>\n\n<p dir=\"rtl\">دیدیم بغض ، گلویش را گرفت. حرف را عوض کردیم<span dir=\"ltr\">.<\/span><\/p>\n\n<p dir=\"rtl\">پرسیدیم : کی به جبهه آمده اید؟<\/p>\n\n<p dir=\"rtl\">گفتند : خیلی وقت نیست . نزدیک یکسال می شود<span dir=\"ltr\">.<\/span><\/p>\n\n<p dir=\"rtl\">گفتیم : یکسال، کم نیست<span dir=\"ltr\"> !<\/span><\/p>\n\n<p dir=\"rtl\">گفتند: اگر این جنگ، بیست سال هم طول بکشد، ما ایستاده ایم<span dir=\"ltr\"> .<\/span><\/p>\n\n<p dir=\"rtl\">دیدیم که عجب حرفهای امام را به صورت کلمات قصار، مثل احادیث، حفظ کرده اند و از همین سخنان امام روحیه و الهام می گیرند. عشقشان به امام است و راه او، که راه خداست<span dir=\"ltr\">.<\/span><\/p>\n\n<p dir=\"rtl\">خیلی نشد با آن دوصحبت کنیم. کار داشتند و رفتند<span dir=\"ltr\">.<\/span><\/p>\n\n<p dir=\"rtl\">و ما ماندیم وکلاس گسترده جبهه<span dir=\"ltr\">.<\/span><\/p>\n\n<p dir=\"rtl\">ما ماندیم و مدرسه وسیع خط مقدم<span dir=\"ltr\">.<\/span><\/p>\n\n<p dir=\"rtl\">ما ماندیم و دانشگاه گردان ها ... که دانشجویان خود را، در اندک مدتی فارغ التحصیل می کند و مدرک <strong><span dir=\"ltr\">\" <\/span><\/strong><strong>شهادت<\/strong><strong><span dir=\"ltr\"> \"<\/span><\/strong> به آنان می دهد، که شاهد عشق و اخلاص و ایثار است<span dir=\"ltr\">.<\/span><\/p>\n\n<p dir=\"rtl\">آمده بودیم که <strong><span dir=\"ltr\">\" <\/span><\/strong><strong>شاگردان مدرسه عشق<\/strong><strong><span dir=\"ltr\">\"<\/span><\/strong> را بیشتر بشناسیم . تنها توانستیم دیباچه کتاب \" بسیج \" را مروری کنیم، آنهم با شتاب و گذرا و سطحی<span dir=\"ltr\"> .<\/span><\/p>\n\n<p dir=\"rtl\">فرصتی لازم بود که کل کتاب را ، ورق  به ورق ، سطر به سطر و کلمه به کلمه بخوانیم و بفهمیم . و ... چنین فرصتی نبود<span dir=\"ltr\">.<\/span><\/p>\n\n<p dir=\"rtl\">دعا به جان امام کردیم که مسیح عیسی دم این امت است و با نگاههایش ، با حرفهایش و با پیام هایش نگارنده این کتاب و پدید آورنده این دفتر است<span dir=\"ltr\"> .<\/span><\/p>\n\n<p dir=\"rtl\">و امام به بسیج ، محبت دارد ، چرا که بسیجی ها، فرزندان معنوی امام امت اند<span dir=\"ltr\">.<\/span><\/p>\n\n<p dir=\"rtl\"> <\/p>","content_source":"","content_url":"","content_date_start":"2014-11-25 08:33:55","content_date_event":"2014-11-25 08:33:55","content_date_event_start":null,"content_date_event_end":null,"content_show_title_slider":1,"content_date_last_edit":"2014-11-25 09:14:12","content_date_register":"2014-11-25 09:12:01","content_columns":0,"content_show_img":1,"content_show_details":0,"content_show_related_img":0,"content_show_slider":0,"content_comment":1,"content_score":0,"tag_id":4420,"score_average":null,"score_count":null,"score_date_last":null,"uid":21,"eid":21,"attach_title":"هفته بسیج گرامی باد","attaches":[{"sizes":{"150":".\/cache\/47\/attach\/201411\/52950_2580249148_150_105.webp","300":".\/cache\/47\/attach\/201411\/52950_2580249148_300_210.webp","400":".\/cache\/47\/attach\/201411\/52950_2580249148_400_280.webp","600":".\/cache\/47\/attach\/201411\/52950_2580249148_600_420.webp","900":".\/cache\/47\/attach\/201411\/52950_2580249148_675_472.webp","1200":".\/cache\/47\/attach\/201411\/52950_2580249148_675_472.webp"},"ext":"jpg","file_media":1,"token":2580249148,"files":{"original":{"url":".\/file\/47\/attach\/201411\/52950_2580249148.jpg","width":675,"height":472,"size":0}}}]}]]