[[{"content_id":13863,"content_number":0,"portal_id":47,"lang_id":"fa","content_title":"شهادت حضرت علی (ع) تسلیت باد","content_rtitr":"","content_short_title":null,"content_summary":"به جز از علی که گوید به پسر که قاتل من           \tچو اسیر توست اکنون به اسیر کن مدارا","content_summary_fill":1,"content_body":"شهادت حضرت علی(ع)\r\n\r\n\r\n\r\n&nbsp;\r\n\r\n\r\n\t\r\n\t\t\r\n\t\t\t\r\n\t\t\t&nbsp;\r\n\r\n\t\t\tمبنای شهادت طلبی\r\n\r\n\t\t\tشهادت، متاع گرانبهایی است که هرکس قدرت خریداری اش را ندارد. شاهدی قدسی است که همگان لیاقت هم آغوشی با او را نمی یابند. شیرینی شهد شهادت را به هر کسی نمی چشانند. امیر مؤمنان علی(ع)، آن یکّه تاز عرصه عشق و شهادت، مبنای شهادت طلبی و دست یابی به این فوز عظیم را این سان بیان می دارد و صفات عاشقان شهادت را این گونه می نمایاند و شور و شوق خود را نسبت به آن چنین توصیف می کند: &laquo;مجاهدان شهادت طلب چنان به سوی خدا پر می کشند که تشنگان به جانب آب. بهشت در پرتو آذرخش نیزه هاست. امروز خبرها در بوته آزمون ارزیابی می شوند و به خدا سوگند که اشتیاق من به صحنه نبرد [و شهادت] و رویارویی با دشمن، بیش از شوقی است که آنان به زندگی شان دارند&raquo;.\r\n\r\n\t\t\tشِکوه از یاران و آرزوی شهادت\r\n\r\n\t\t\tعلی(ع) در طول حکومت خویش همواره هم آغوش با تنهایی و غربت بود. ناپایداری و سست عنصری یارانی که در هنگامه های سخت عقب می نشستند و تنهایش می گذاشتند و فرمان مولایشان را اطاعت نمی کردند، اینها همه، سینه صبور علی(ع) را می فشرد و قلب نیرومندش را به دردی جانکاه مبتلا ساخته بود تا آنجا که در آغوش کشیدن مرگ را از هر چیز دیگری خوش تر می داشت و از خدا چنین درخواست می فرمود: &laquo;از خدا می خواهم که به زودی از یارانی چنین، آسوده ام کند که به خدا سوگند، اگر رویارویی با دشمن و رسیدن به فیض شهادت را امید نبسته بودم و با این دل خوشی، خود را برای مرگ آماده نمی کردم، حتی ماندن یک روز با اینان را دوست نمی داشتم و یک بار دیدنشان را هم تحمل نمی کردم.&raquo;\r\n\r\n\t\t\tشهادت، آرمانی بلند\r\n\r\n\t\t\tشهادت چنان بلندمرتبه و ارزشمند است و اسلام بدین مرگ سرخ، چنان عظمت و اعتلا بخشیده است که از آن آرمانی بلند ساخته است. این شهادت خواهی و آرمان طلبی در سخن علی(ع) پژواکی پرطنین یافته و در عرصه جهاد و پیکار به دعای اصلی او مبدل شده است:\r\n\r\n\t\t\t&laquo;نَسْأَلُ اللّهَ مَنَازِلَ الشُّهَدَاءِ وَ مُعَایَشَةَ السُّعَدَاءِ وَ مُرَافَقَةَ الْأَنْبِیَاءِ؛ دست یافتن به جایگاه شهیدان، و همزیستی با سعادت یافتگان و همدمی با پیامبران را از خداوند مسألت داریم&raquo;.\r\n\r\n\t\t\tخبر دادن پیامبر(ص) از شهادت علی(ع) در جنگ احد\r\n\r\n\t\t\tدر روز پیکار تاریخی احد، پس از پایان آن روز سرنوشت ساز و به خون خفتن ده ها تن از یاران، هنگامی که علی(ع) بر اینکه چرا شهادت نصیب او نگشته است تأسف خورد، پیامبر گرامی(ص) به او فرمود: علی جان، تو در آینده به شهادت خواهی رسید.\r\n\r\n\t\t\tشهادت، مرگ برگزیده مولا علی(ع)\r\n\r\n\t\t\tمرگ سرخ در راه خدا، زیباترین و برترین گونه جان سپردن است. ارزشی بس والا دارد و ناب ترین تصویر را ترسیم می کند و علی(ع) مرگی این سان را می طلبید و در انتظارش به سر می برد و چنین فرمود: &laquo;سوگند به آن که جان پسر ابی طالب به دست اوست که تحمل هزار زخم شمشیر بر من آسان تر از مرگ در بستری است که نه در راه پیروی از خداست&raquo;.\r\n\r\n\t\t\tامید به شهادت، راز پایداری علی(ع)\r\n\r\n\t\t\tحضرت علی(ع) در دوران زندگی پر تلاطم و پرفراز نشیب اش، همواره به شهادت می اندیشید و آنچه از آن نیرو می گرفت و جانش را سیراب می ساخت، امید به کشته شدن در راه خدا بود. این کلام از حضرت علی(ع) است که می فرمود: &laquo;به خدا سوگند که اگر این امید نبود که در یکی از دیدارهای سخت که با دشمن در پیش است شهادت را بهره برم، اسب خویش زین می نهادم و از میان شما برای همیشه کوچ می کردم و دیگر تا آن زمان که نسیمی از شمال یا جنوب بوزد شما را طلب نمی کردم&raquo;.\r\n\r\n\t\t\tتوطئه خوارج\r\n\r\n\t\t\tجنگ نهروان پایان یافت و علی(ع) به کوفه مراجعت کرد. ولی عده ای از خوارج که در نهروان توبه کرده بودند، دوباره زمزمه مخالفت سر دادند و بنای فتنه و آشوب گذاشتند. فراریان خوارج، مکّه را مرکز عملیات خود قرار دادند و سه تن از آنان به نام های عبدالرحمان بن ملجم مرادی و برک بن عبد الله تمیمی و عمرو بن بکر تمیمی در یکی از شب ها گرد هم آمدند و تصمیم به قتل سه تن گرفتند. این سه تن عبارت بودند از علی(ع)، معاویه و عمروعاص که به گمان آنان منشأ فتنه ها بودند. در این میان قتل علی(ع) آن امام خوبی ها را ابن ملجم، عهده دار شد و برای انجام این مأموریت به سوی کوفه رهسپار گردید.\r\n\r\n\t\t\tکوفه، آستین فتنه\r\n\r\n\t\t\tعبدالرحمان بن ملجم مرادی، آن نگون بخت تاریخ، در روز بیستم ماه شعبان سال چهل هجری به قصد کشتن علی(ع) به کوفه آمد و در خانه اشعث بن قیس منزل گرفت. در آنجا با دختری به نام قطام آشنا شد و چنان دل به او بست که همه چیز را فراموش کرد. از این رو از قطام خواستگاری کرد. اما قطام که پدر و برادرش در جنگ نهروان کشته شده بودند شرط ازدواج را کشتن علی(ع) قرار داد و در این راه گروهی را با ابن ملجم همراه کرد. عبدالرحمان نیز که سخت در دام عشق قطام گرفتار آمده بود شبیب بن بجره را با خود همداستان ساخت و بدین سان قتل رادمرد تاریخ و امیر والایی ها تدارک دیده شد و جنایت بارترین واقعه تاریخ به وقوع پیوست.\r\n\r\n\t\t\tافطار شب موعود\r\n\r\n\t\t\tعلی(ع) شصت و سومین سال عمرش را پشت سر نهاده بود. در رمضان شصت و سومین سال عمر خود بار دیگر به میهمانی خدا آمده بود. در آن ماه، هر شبی را در خانه یکی از فرزندانش افطار می کرد. در نوزدهمین شب ماه خدا، در خانه دخترش ام کلثوم بود. او افطار پدر را در طبقی به حضورش آورد، دو تکه نان جو،کاسه ای از شیر و مقداری نمک اما همین که نگاه علی(ع) به ظرف غذا افتاد سرش را تکان داد و با صدای بلند گریست و گفت: &laquo;دخترم برای من در یک طبق دو خورش حاضر کرده ای؟ مگر نمی دانی که من متابعت برادرم رسول خدا می کنم... دخترم به خدایم سوگند افطار نخواهم کرد تا از این دو خورش یکی را برداری&raquo;. ام کلثوم ظرف شیر را برداشت و آن یگانه دوران با کمی نام جو و نمک ساییده افطار فرمود.\r\n\r\n\t\t\tدر خانه ام کلثوم\r\n\r\n\t\t\t\r\n\t\t\t\t\r\n\t\t\t\t\t\r\n\t\t\t\t\t\tرمضان بود و شب نوزدهم\r\n\t\t\t\t\t\tامّ کلثوم کنار پدرش\r\n\t\t\t\t\t\r\n\t\t\t\t\t\r\n\t\t\t\t\t\tسفره گسترد به افطارِ علی\r\n\t\t\t\t\t\tشیر و نان و نمک آورد بَرَش\r\n\t\t\t\t\t\r\n\t\t\t\t\t\r\n\t\t\t\t\t\tعلی آن مرد مناجات و نماز\r\n\t\t\t\t\t\tچون که افتاد به آنها نظرش\r\n\t\t\t\t\t\r\n\t\t\t\t\t\r\n\t\t\t\t\t\tچشمه های غم او جوشان شد\r\n\t\t\t\t\t\tریخت زان منظره اشک از بصرش\r\n\t\t\t\t\t\r\n\t\t\t\t\t\r\n\t\t\t\t\t\tگفت در سفره من کی دیدی\r\n\t\t\t\t\t\tدو خورش یا که از آن بیشترش\r\n\t\t\t\t\t\r\n\t\t\t\t\t\r\n\t\t\t\t\t\tنمک و شیر، یکی را برگیر\r\n\t\t\t\t\t\tبفکن بهر پدر، آن دگرش\r\n\t\t\t\t\t\r\n\t\t\t\t\r\n\t\t\t\r\n\r\n\t\t\tعلی(ع) آماده شهادت\r\n\r\n\t\t\tدر آن شب موعود امیر فضیلت ها، گاه و بی گاه از اطاق خویش بیرون می رفت و نظری بر آسمان می افکند. فرمود: &laquo;به خدای سوگند این همان شبی است که آموزگار مجربم، رسول خدا به من وعده داده است&raquo;. گاهی زمزمه استغفار بر لب داشت و گاهی تلاوت &laquo;یس&raquo; می کرد. آن شب به نماز و راز و نیاز علی(ع) با شب های دیگر فرق می کرد. می گفت: اللّهُمَّ بَارِکْ لِیَ الْمَوْتَ؛ خداوندا، مرگ را بر من مبارک گردان. لحظه ای خواب چشمانش را فرا گرفت. او آن حالت را چنین توصیف می کند: &laquo;در آن حال رسول خدا(ص) را در عالم رؤیا دیدم. عرض کردم چه بسیار کارشکنی ها و لجاجت و دشمنی ها که از امتت دیدم! فرمود: آنها را نفرین کن. گفتم: خدا بهتر از آنان را به من بدهد و به جای من شخص بدی را بر آنها مسلط کند&raquo;.\r\n\r\n\t\t\tحرکت علی(ع) به سوی مسجد کوفه\r\n\r\n\t\t\tمقتدای حق جویان برای نماز آماده رفتن به مسجد است. اما تو گویی همه ی ذرات هستی می گویند مولا، امشب به مسجد مرو. مرغابیان نالان و پرزنان گرد او را گرفته اند. علی(ع) نگاهی به آنان می کند و می فرماید: &laquo;نیست خدایی مگر خدای یگانه. صیحه هایی که در پی آن نوحه سرایی ها خواهد بود و فردا قضا و قدر الهی ظاهر می شود&raquo;. علی(ع) به راه خویش ادامه می دهد؛ ولی این بار، قلابِ درْ کمربندش را می گیرد. او نیز فهمیده است که امشب چه اتفاقی قرار است که بیفتد. مولا کمربندش را محکم می کند و شعری بدین مضمون می خواند: &laquo;هان ای فرزند ابوطالب! کمر خویش را برای مرگ محکم بند؛ زیرا مرگ تو را ملاقات خواهد کرد و از مرگ آن گاه که به سوی تو آید فریاد مکن&raquo; و دیگر بار زمزمه کرد: &laquo;خداوندا مرگ را بر ما سعادت مندانه ساز و دیدارت را بر ما مبارک گردان&raquo;.\r\n\r\n\t\t\tعلی(ع) در مسجد کوفه\r\n\r\n\t\t\tامیرالمؤمنین علی(ع) با شتاب به سمت مسجد حرکت می کند. حسن(ع) را که برای حفاظت پدر به دنبال او آمده بر می گرداند. وارد مسجد می شود و در تاریکی، چند رکعتی نماز به جا می آورد و آنگاه بر بام مسجد می رود و بانگ اذان سر می دهد. اذانی که در سایه همت و رشادت مردانه او این سان شکوه و جلال یافته است. پس از آن از مأذنه به زیر می آید و در صحن مسجد با بانگ الصلوة، الصلوة، خفتگان را برای نماز بیدار می کند.\r\n\r\n\t\t\tعلی(ع) در محراب شهادت\r\n\r\n\t\t\tعلی(ع) اینک به نماز نافله فجر ایستاده است. اما این نماز حال و هوای دیگری دارد. رنگ و بوی دیگری به خود گرفته است. علی(ع) او را به معراج می برد. لحظه موعود فرا رسیده است. همین که سر از سجده رکعت اول بر می دارد &laquo;شبیبن بحره&raquo;، آهنگ قتل آن حضرت می کرد. اما شمشیر او به طاق اصابت کرد و خطا نمود. ابن ملجم مرادی، تیره روزترینِ مردمان که در تاریک اندیشی و فضیلت سوزی گوی سبقت ربوده بود، به آن حضرت نزدیک می شود و شمشیر زهرآلود خود را بر فرق مبارک آن رهبر آزاده فرود می آورد؛ ضربتی که به جای زخم عمروبن عبدود می نشیند و تا جای سجده را می شکافد. آن ضربت دین را از وجود علی(ع)، محروم کرد. انسانیت را در سوگ رهبری والا نشاند و عدالت را بی مقتدا ساخت.\r\n\r\n\t\t\tفُزْتُ و رَبِّ الْکَعْبَة\r\n\r\n\t\t\tمسجد کوفه، آن شب نظاره گر آخرین مناجات و نماز مولای پارسایان بود. علی(ع) دیگر خود را آزاد می دید. به آستانه وصال رسیده بود. دیگر از رنج ها و دردهایی که مردمان نابکار برای او آفریده بودندر هایی می یافت. آری وعده ای که به او داده بودند تحقق پیدا کرده بود. پس همین که ضربه آن دشمن پاکی ها بر فرق او فرود آمد سر برداشت و در حالی که چشم به آسمان دوخته بود فریاد کرد: بِسْمِ اللّهِ وَبِاْاللّهِ وَ عَلَی مِلَّةِ رَسُولِ اللّهِ فُزتُ و رَبِّ الْکَعْبَة؛ به پروردگار کعبه سوگند که رستگار و کامروا شدم&raquo;.\r\n\r\n\t\t\tندای جبرئیل\r\n\r\n\t\t\tشگفتی این است که پس از فرود آمدن تیغِ حق ستیز ابن ملجم، فرشته وحی در حالی که علی(ع) هنوز از عالم خاک عروج نکرده بود، شهادت او را اعلام داشت و آه و ناله فرشتگان در آسمان ها طنین افکند. بادی تیره وزیدن گرفت و جبرئیل بی امان فریاد برآورد: به خدای سوگند که پایه های هدایت فرو ریخت. به خدای سوگند که ستارگان آسمان تیره و تار شدند. پرچم ها و نشانه های پرواپیشگی از میان برداشته شد. پسرعموی گران قدر پیامبر و جانشین راستین و برگزیده او، علی مرتضی، کشته شد&raquo;.\r\n\r\n\t\t\tسفارش حضرت علی (ع) در مورد ابن ملجم\r\n\r\n\t\t\tمردم با دیدن این منظره هجوم آوردند و ابن ملجم را گرفتند و به نزد علی (ع) بردند. علی (ع) چشمانش را گشود. با صدای ضعیف اما با یک دنیا مهربانی و لطف رو به او کرد و گفت: ای ابن ملجم، آیا به تو مهربانی نکردم؟... آیا برای تو امام بدی بودم تا مرا این گونه پاداش دهی؟ ...&raquo;.\r\n\r\n\t\t\tآنگاه رو به فرزند ماتم زده اش حسن(ع) کرد و فرمود: &laquo;پسرم، با اسیر خود مدارا کن و شفقت و مهربانی پیش گیر... ما از اهل بیت رحمت و مغفرتیم. از آنچه خود می خوری به او بخوران و از آنچه می آشامی به او بنوشان. اگر من از دنیا رفتم با یک ضربه او را قصاص کن و اگر زنده ماندم خود می دانم که با او چه کنم و من به عفو سزاوارترم&raquo;.\r\n\r\n\t\t\t\r\n\t\t\t\t\r\n\t\t\t\t\t\r\n\t\t\t\t\t\tبه جز از علی که گوید به پسر که قاتل من\r\n\t\t\t\t\t\tچو اسیر توست اکنون به اسیر کن مدارا","content_html":"<div class=\"Title\" style=\"margin:0px;padding:10px 0px 0px;font-weight:bold;color:rgb(31,141,140);font-size:14pt;line-height:25px;text-align:justify;font-family:Tahoma;\"><span style=\"font-size:20px;\"><span style=\"font-family:koodak;\">شهادت حضرت علی(ع)<\/span><\/span><\/div>\n\n<p><br \/><br \/>\n <\/p>\n\n<table border=\"0\" cellpadding=\"0\" cellspacing=\"0\" style=\"color:rgb(0,0,0);font-family:tahoma;font-size:12px;line-height:25px;margin:0px;padding:5px 0px 0px;text-align:justify;width:100%;\"><tbody><tr><td>\n\t\t\t<p> <\/p>\n\n\t\t\t<h3><span style=\"font-size:20px;\"><span style=\"font-family:koodak;\">مبنای شهادت طلبی<\/span><\/span><\/h3>\n\n\t\t\t<p><span style=\"font-size:20px;\"><span style=\"font-family:koodak;\">شهادت، متاع گرانبهایی است که هرکس قدرت خریداری اش را ندارد. شاهدی قدسی است که همگان لیاقت هم آغوشی با او را نمی یابند. شیرینی شهد شهادت را به هر کسی نمی چشانند. امیر مؤمنان علی(ع)، آن یکّه تاز عرصه عشق و شهادت، مبنای شهادت طلبی و دست یابی به این فوز عظیم را این سان بیان می دارد و صفات عاشقان شهادت را این گونه می نمایاند و شور و شوق خود را نسبت به آن چنین توصیف می کند: «مجاهدان شهادت طلب چنان به سوی خدا پر می کشند که تشنگان به جانب آب. بهشت در پرتو آذرخش نیزه هاست. امروز خبرها در بوته آزمون ارزیابی می شوند و به خدا سوگند که اشتیاق من به صحنه نبرد [و شهادت] و رویارویی با دشمن، بیش از شوقی است که آنان به زندگی شان دارند».<\/span><\/span><\/p>\n\n\t\t\t<h3><span style=\"font-size:20px;\"><span style=\"font-family:koodak;\">شِکوه از یاران و آرزوی شهادت<\/span><\/span><\/h3>\n\n\t\t\t<p><span style=\"font-size:20px;\"><span style=\"font-family:koodak;\">علی(ع) در طول حکومت خویش همواره هم آغوش با تنهایی و غربت بود. ناپایداری و سست عنصری یارانی که در هنگامه های سخت عقب می نشستند و تنهایش می گذاشتند و فرمان مولایشان را اطاعت نمی کردند، اینها همه، سینه صبور علی(ع) را می فشرد و قلب نیرومندش را به دردی جانکاه مبتلا ساخته بود تا آنجا که در آغوش کشیدن مرگ را از هر چیز دیگری خوش تر می داشت و از خدا چنین درخواست می فرمود: «از خدا می خواهم که به زودی از یارانی چنین، آسوده ام کند که به خدا سوگند، اگر رویارویی با دشمن و رسیدن به فیض شهادت را امید نبسته بودم و با این دل خوشی، خود را برای مرگ آماده نمی کردم، حتی ماندن یک روز با اینان را دوست نمی داشتم و یک بار دیدنشان را هم تحمل نمی کردم.»<\/span><\/span><\/p>\n\n\t\t\t<h3><span style=\"font-size:20px;\"><span style=\"font-family:koodak;\">شهادت، آرمانی بلند<\/span><\/span><\/h3>\n\n\t\t\t<p><span style=\"font-size:20px;\"><span style=\"font-family:koodak;\">شهادت چنان بلندمرتبه و ارزشمند است و اسلام بدین مرگ سرخ، چنان عظمت و اعتلا بخشیده است که از آن آرمانی بلند ساخته است. این شهادت خواهی و آرمان طلبی در سخن علی(ع) پژواکی پرطنین یافته و در عرصه جهاد و پیکار به دعای اصلی او مبدل شده است:<\/span><\/span><\/p>\n\n\t\t\t<p><span style=\"font-size:20px;\"><span style=\"font-family:koodak;\">«نَسْأَلُ اللّهَ مَنَازِلَ الشُّهَدَاءِ وَ مُعَایَشَةَ السُّعَدَاءِ وَ مُرَافَقَةَ الْأَنْبِیَاءِ؛ دست یافتن به جایگاه شهیدان، و همزیستی با سعادت یافتگان و همدمی با پیامبران را از خداوند مسألت داریم».<\/span><\/span><\/p>\n\n\t\t\t<h3><span style=\"font-size:20px;\"><span style=\"font-family:koodak;\">خبر دادن پیامبر(ص) از شهادت علی(ع) در جنگ احد<\/span><\/span><\/h3>\n\n\t\t\t<p><span style=\"font-size:20px;\"><span style=\"font-family:koodak;\">در روز پیکار تاریخی احد، پس از پایان آن روز سرنوشت ساز و به خون خفتن ده ها تن از یاران، هنگامی که علی(ع) بر اینکه چرا شهادت نصیب او نگشته است تأسف خورد، پیامبر گرامی(ص) به او فرمود: علی جان، تو در آینده به شهادت خواهی رسید.<\/span><\/span><\/p>\n\n\t\t\t<h3><span style=\"font-size:20px;\"><span style=\"font-family:koodak;\">شهادت، مرگ برگزیده مولا علی(ع)<\/span><\/span><\/h3>\n\n\t\t\t<p><span style=\"font-size:20px;\"><span style=\"font-family:koodak;\">مرگ سرخ در راه خدا، زیباترین و برترین گونه جان سپردن است. ارزشی بس والا دارد و ناب ترین تصویر را ترسیم می کند و علی(ع) مرگی این سان را می طلبید و در انتظارش به سر می برد و چنین فرمود: «سوگند به آن که جان پسر ابی طالب به دست اوست که تحمل هزار زخم شمشیر بر من آسان تر از مرگ در بستری است که نه در راه پیروی از خداست».<\/span><\/span><\/p>\n\n\t\t\t<h3><span style=\"font-size:20px;\"><span style=\"font-family:koodak;\">امید به شهادت، راز پایداری علی(ع)<\/span><\/span><\/h3>\n\n\t\t\t<p><span style=\"font-size:20px;\"><span style=\"font-family:koodak;\">حضرت علی(ع) در دوران زندگی پر تلاطم و پرفراز نشیب اش، همواره به شهادت می اندیشید و آنچه از آن نیرو می گرفت و جانش را سیراب می ساخت، امید به کشته شدن در راه خدا بود. این کلام از حضرت علی(ع) است که می فرمود: «به خدا سوگند که اگر این امید نبود که در یکی از دیدارهای سخت که با دشمن در پیش است شهادت را بهره برم، اسب خویش زین می نهادم و از میان شما برای همیشه کوچ می کردم و دیگر تا آن زمان که نسیمی از شمال یا جنوب بوزد شما را طلب نمی کردم».<\/span><\/span><\/p>\n\n\t\t\t<h3><span style=\"font-size:20px;\"><span style=\"font-family:koodak;\">توطئه خوارج<\/span><\/span><\/h3>\n\n\t\t\t<p><span style=\"font-size:20px;\"><span style=\"font-family:koodak;\">جنگ نهروان پایان یافت و علی(ع) به کوفه مراجعت کرد. ولی عده ای از خوارج که در نهروان توبه کرده بودند، دوباره زمزمه مخالفت سر دادند و بنای فتنه و آشوب گذاشتند. فراریان خوارج، مکّه را مرکز عملیات خود قرار دادند و سه تن از آنان به نام های عبدالرحمان بن ملجم مرادی و برک بن عبد الله تمیمی و عمرو بن بکر تمیمی در یکی از شب ها گرد هم آمدند و تصمیم به قتل سه تن گرفتند. این سه تن عبارت بودند از علی(ع)، معاویه و عمروعاص که به گمان آنان منشأ فتنه ها بودند. در این میان قتل علی(ع) آن امام خوبی ها را ابن ملجم، عهده دار شد و برای انجام این مأموریت به سوی کوفه رهسپار گردید.<\/span><\/span><\/p>\n\n\t\t\t<h3><span style=\"font-size:20px;\"><span style=\"font-family:koodak;\">کوفه، آستین فتنه<\/span><\/span><\/h3>\n\n\t\t\t<p><span style=\"font-size:20px;\"><span style=\"font-family:koodak;\">عبدالرحمان بن ملجم مرادی، آن نگون بخت تاریخ، در روز بیستم ماه شعبان سال چهل هجری به قصد کشتن علی(ع) به کوفه آمد و در خانه اشعث بن قیس منزل گرفت. در آنجا با دختری به نام قطام آشنا شد و چنان دل به او بست که همه چیز را فراموش کرد. از این رو از قطام خواستگاری کرد. اما قطام که پدر و برادرش در جنگ نهروان کشته شده بودند شرط ازدواج را کشتن علی(ع) قرار داد و در این راه گروهی را با ابن ملجم همراه کرد. عبدالرحمان نیز که سخت در دام عشق قطام گرفتار آمده بود شبیب بن بجره را با خود همداستان ساخت و بدین سان قتل رادمرد تاریخ و امیر والایی ها تدارک دیده شد و جنایت بارترین واقعه تاریخ به وقوع پیوست.<\/span><\/span><\/p>\n\n\t\t\t<h3><span style=\"font-size:20px;\"><span style=\"font-family:koodak;\">افطار شب موعود<\/span><\/span><\/h3>\n\n\t\t\t<p><span style=\"font-size:20px;\"><span style=\"font-family:koodak;\">علی(ع) شصت و سومین سال عمرش را پشت سر نهاده بود. در رمضان شصت و سومین سال عمر خود بار دیگر به میهمانی خدا آمده بود. در آن ماه، هر شبی را در خانه یکی از فرزندانش افطار می کرد. در نوزدهمین شب ماه خدا، در خانه دخترش ام کلثوم بود. او افطار پدر را در طبقی به حضورش آورد، دو تکه نان جو،کاسه ای از شیر و مقداری نمک اما همین که نگاه علی(ع) به ظرف غذا افتاد سرش را تکان داد و با صدای بلند گریست و گفت: «دخترم برای من در یک طبق دو خورش حاضر کرده ای؟ مگر نمی دانی که من متابعت برادرم رسول خدا می کنم... دخترم به خدایم سوگند افطار نخواهم کرد تا از این دو خورش یکی را برداری». ام کلثوم ظرف شیر را برداشت و آن یگانه دوران با کمی نام جو و نمک ساییده افطار فرمود.<\/span><\/span><\/p>\n\n\t\t\t<h3><span style=\"font-size:20px;\"><span style=\"font-family:koodak;\">در خانه ام کلثوم<\/span><\/span><\/h3>\n\n\t\t\t<table align=\"center\" cellspacing=\"1\" style=\"margin:0px;padding:5px 0px 0px;width:95%;\"><tbody><tr><td><span style=\"font-size:20px;\"><span style=\"font-family:koodak;\">رمضان بود و شب نوزدهم<\/span><\/span><\/td>\n\t\t\t\t\t\t<td><span style=\"font-size:20px;\"><span style=\"font-family:koodak;\">امّ کلثوم کنار پدرش<\/span><\/span><\/td>\n\t\t\t\t\t<\/tr><tr><td><span style=\"font-size:20px;\"><span style=\"font-family:koodak;\">سفره گسترد به افطارِ علی<\/span><\/span><\/td>\n\t\t\t\t\t\t<td><span style=\"font-size:20px;\"><span style=\"font-family:koodak;\">شیر و نان و نمک آورد بَرَش<\/span><\/span><\/td>\n\t\t\t\t\t<\/tr><tr><td><span style=\"font-size:20px;\"><span style=\"font-family:koodak;\">علی آن مرد مناجات و نماز<\/span><\/span><\/td>\n\t\t\t\t\t\t<td><span style=\"font-size:20px;\"><span style=\"font-family:koodak;\">چون که افتاد به آنها نظرش<\/span><\/span><\/td>\n\t\t\t\t\t<\/tr><tr><td><span style=\"font-size:20px;\"><span style=\"font-family:koodak;\">چشمه های غم او جوشان شد<\/span><\/span><\/td>\n\t\t\t\t\t\t<td><span style=\"font-size:20px;\"><span style=\"font-family:koodak;\">ریخت زان منظره اشک از بصرش<\/span><\/span><\/td>\n\t\t\t\t\t<\/tr><tr><td><span style=\"font-size:20px;\"><span style=\"font-family:koodak;\">گفت در سفره من کی دیدی<\/span><\/span><\/td>\n\t\t\t\t\t\t<td><span style=\"font-size:20px;\"><span style=\"font-family:koodak;\">دو خورش یا که از آن بیشترش<\/span><\/span><\/td>\n\t\t\t\t\t<\/tr><tr><td><span style=\"font-size:20px;\"><span style=\"font-family:koodak;\">نمک و شیر، یکی را برگیر<\/span><\/span><\/td>\n\t\t\t\t\t\t<td><span style=\"font-size:20px;\"><span style=\"font-family:koodak;\">بفکن بهر پدر، آن دگرش<\/span><\/span><\/td>\n\t\t\t\t\t<\/tr><\/tbody><\/table><h3><span style=\"font-size:20px;\"><span style=\"font-family:koodak;\">علی(ع) آماده شهادت<\/span><\/span><\/h3>\n\n\t\t\t<p><span style=\"font-size:20px;\"><span style=\"font-family:koodak;\">در آن شب موعود امیر فضیلت ها، گاه و بی گاه از اطاق خویش بیرون می رفت و نظری بر آسمان می افکند. فرمود: «به خدای سوگند این همان شبی است که آموزگار مجربم، رسول خدا به من وعده داده است». گاهی زمزمه استغفار بر لب داشت و گاهی تلاوت «یس» می کرد. آن شب به نماز و راز و نیاز علی(ع) با شب های دیگر فرق می کرد. می گفت: اللّهُمَّ بَارِکْ لِیَ الْمَوْتَ؛ خداوندا، مرگ را بر من مبارک گردان. لحظه ای خواب چشمانش را فرا گرفت. او آن حالت را چنین توصیف می کند: «در آن حال رسول خدا(ص) را در عالم رؤیا دیدم. عرض کردم چه بسیار کارشکنی ها و لجاجت و دشمنی ها که از امتت دیدم! فرمود: آنها را نفرین کن. گفتم: خدا بهتر از آنان را به من بدهد و به جای من شخص بدی را بر آنها مسلط کند».<\/span><\/span><\/p>\n\n\t\t\t<h3><span style=\"font-size:20px;\"><span style=\"font-family:koodak;\">حرکت علی(ع) به سوی مسجد کوفه<\/span><\/span><\/h3>\n\n\t\t\t<p><span style=\"font-size:20px;\"><span style=\"font-family:koodak;\">مقتدای حق جویان برای نماز آماده رفتن به مسجد است. اما تو گویی همه ی ذرات هستی می گویند مولا، امشب به مسجد مرو. مرغابیان نالان و پرزنان گرد او را گرفته اند. علی(ع) نگاهی به آنان می کند و می فرماید: «نیست خدایی مگر خدای یگانه. صیحه هایی که در پی آن نوحه سرایی ها خواهد بود و فردا قضا و قدر الهی ظاهر می شود». علی(ع) به راه خویش ادامه می دهد؛ ولی این بار، قلابِ درْ کمربندش را می گیرد. او نیز فهمیده است که امشب چه اتفاقی قرار است که بیفتد. مولا کمربندش را محکم می کند و شعری بدین مضمون می خواند: «هان ای فرزند ابوطالب! کمر خویش را برای مرگ محکم بند؛ زیرا مرگ تو را ملاقات خواهد کرد و از مرگ آن گاه که به سوی تو آید فریاد مکن» و دیگر بار زمزمه کرد: «خداوندا مرگ را بر ما سعادت مندانه ساز و دیدارت را بر ما مبارک گردان».<\/span><\/span><\/p>\n\n\t\t\t<h3><span style=\"font-size:20px;\"><span style=\"font-family:koodak;\">علی(ع) در مسجد کوفه<\/span><\/span><\/h3>\n\n\t\t\t<p><span style=\"font-size:20px;\"><span style=\"font-family:koodak;\">امیرالمؤمنین علی(ع) با شتاب به سمت مسجد حرکت می کند. حسن(ع) را که برای حفاظت پدر به دنبال او آمده بر می گرداند. وارد مسجد می شود و در تاریکی، چند رکعتی نماز به جا می آورد و آنگاه بر بام مسجد می رود و بانگ اذان سر می دهد. اذانی که در سایه همت و رشادت مردانه او این سان شکوه و جلال یافته است. پس از آن از مأذنه به زیر می آید و در صحن مسجد با بانگ الصلوة، الصلوة، خفتگان را برای نماز بیدار می کند.<\/span><\/span><\/p>\n\n\t\t\t<h3><span style=\"font-size:20px;\"><span style=\"font-family:koodak;\">علی(ع) در محراب شهادت<\/span><\/span><\/h3>\n\n\t\t\t<p><span style=\"font-size:20px;\"><span style=\"font-family:koodak;\">علی(ع) اینک به نماز نافله فجر ایستاده است. اما این نماز حال و هوای دیگری دارد. رنگ و بوی دیگری به خود گرفته است. علی(ع) او را به معراج می برد. لحظه موعود فرا رسیده است. همین که سر از سجده رکعت اول بر می دارد «شبیبن بحره»، آهنگ قتل آن حضرت می کرد. اما شمشیر او به طاق اصابت کرد و خطا نمود. ابن ملجم مرادی، تیره روزترینِ مردمان که در تاریک اندیشی و فضیلت سوزی گوی سبقت ربوده بود، به آن حضرت نزدیک می شود و شمشیر زهرآلود خود را بر فرق مبارک آن رهبر آزاده فرود می آورد؛ ضربتی که به جای زخم عمروبن عبدود می نشیند و تا جای سجده را می شکافد. آن ضربت دین را از وجود علی(ع)، محروم کرد. انسانیت را در سوگ رهبری والا نشاند و عدالت را بی مقتدا ساخت.<\/span><\/span><\/p>\n\n\t\t\t<h3><span style=\"font-size:20px;\"><span style=\"font-family:koodak;\">فُزْتُ و رَبِّ الْکَعْبَة<\/span><\/span><\/h3>\n\n\t\t\t<p><span style=\"font-size:20px;\"><span style=\"font-family:koodak;\">مسجد کوفه، آن شب نظاره گر آخرین مناجات و نماز مولای پارسایان بود. علی(ع) دیگر خود را آزاد می دید. به آستانه وصال رسیده بود. دیگر از رنج ها و دردهایی که مردمان نابکار برای او آفریده بودندر هایی می یافت. آری وعده ای که به او داده بودند تحقق پیدا کرده بود. پس همین که ضربه آن دشمن پاکی ها بر فرق او فرود آمد سر برداشت و در حالی که چشم به آسمان دوخته بود فریاد کرد: بِسْمِ اللّهِ وَبِاْاللّهِ وَ عَلَی مِلَّةِ رَسُولِ اللّهِ فُزتُ و رَبِّ الْکَعْبَة؛ به پروردگار کعبه سوگند که رستگار و کامروا شدم».<\/span><\/span><\/p>\n\n\t\t\t<h3><span style=\"font-size:20px;\"><span style=\"font-family:koodak;\">ندای جبرئیل<\/span><\/span><\/h3>\n\n\t\t\t<p><span style=\"font-size:20px;\"><span style=\"font-family:koodak;\">شگفتی این است که پس از فرود آمدن تیغِ حق ستیز ابن ملجم، فرشته وحی در حالی که علی(ع) هنوز از عالم خاک عروج نکرده بود، شهادت او را اعلام داشت و آه و ناله فرشتگان در آسمان ها طنین افکند. بادی تیره وزیدن گرفت و جبرئیل بی امان فریاد برآورد: به خدای سوگند که پایه های هدایت فرو ریخت. به خدای سوگند که ستارگان آسمان تیره و تار شدند. پرچم ها و نشانه های پرواپیشگی از میان برداشته شد. پسرعموی گران قدر پیامبر و جانشین راستین و برگزیده او، علی مرتضی، کشته شد».<\/span><\/span><\/p>\n\n\t\t\t<h3><span style=\"font-size:20px;\"><span style=\"font-family:koodak;\">سفارش حضرت علی (ع) در مورد ابن ملجم<\/span><\/span><\/h3>\n\n\t\t\t<p><span style=\"font-size:20px;\"><span style=\"font-family:koodak;\">مردم با دیدن این منظره هجوم آوردند و ابن ملجم را گرفتند و به نزد علی (ع) بردند. علی (ع) چشمانش را گشود. با صدای ضعیف اما با یک دنیا مهربانی و لطف رو به او کرد و گفت: ای ابن ملجم، آیا به تو مهربانی نکردم؟... آیا برای تو امام بدی بودم تا مرا این گونه پاداش دهی؟ ...».<\/span><\/span><\/p>\n\n\t\t\t<p><span style=\"font-size:20px;\"><span style=\"font-family:koodak;\">آنگاه رو به فرزند ماتم زده اش حسن(ع) کرد و فرمود: «پسرم، با اسیر خود مدارا کن و شفقت و مهربانی پیش گیر... ما از اهل بیت رحمت و مغفرتیم. از آنچه خود می خوری به او بخوران و از آنچه می آشامی به او بنوشان. اگر من از دنیا رفتم با یک ضربه او را قصاص کن و اگر زنده ماندم خود می دانم که با او چه کنم و من به عفو سزاوارترم».<\/span><\/span><\/p>\n\n\t\t\t<table align=\"center\" cellspacing=\"1\" style=\"margin:0px;padding:5px 0px 0px;width:95%;\"><tbody><tr><td><span style=\"font-size:20px;\"><span style=\"font-family:koodak;\">به جز از علی که گوید به پسر که قاتل من<\/span><\/span><\/td>\n\t\t\t\t\t\t<td><span style=\"font-size:20px;\"><span style=\"font-family:koodak;\">چو اسیر توست اکنون به اسیر کن مدارا<\/span><\/span><\/td>\n\t\t\t\t\t<\/tr><\/tbody><\/table><\/td>\n\t\t<\/tr><\/tbody><\/table>","content_source":"","content_url":"","content_date_start":"2014-07-19 19:43:55","content_date_event":"2014-06-23 19:26:46","content_date_event_start":null,"content_date_event_end":null,"content_show_title_slider":1,"content_date_last_edit":"2014-06-23 19:35:17","content_date_register":"2014-06-23 19:34:40","content_columns":0,"content_show_img":1,"content_show_details":0,"content_show_related_img":0,"content_show_slider":0,"content_comment":1,"content_score":0,"tag_id":1730,"score_average":null,"score_count":null,"score_date_last":null,"uid":21,"eid":21,"attach_title":null,"attaches":[{"sizes":{"150":".\/file\/47\/attach\/197001\/attach.png","300":".\/file\/47\/attach\/197001\/attach.png","400":".\/file\/47\/attach\/197001\/attach.png","600":".\/file\/47\/attach\/197001\/attach.png","900":".\/file\/47\/attach\/197001\/attach.png","1200":".\/file\/47\/attach\/197001\/attach.png"}}]}]]